FALL

#سقوط
part: 6
______________________________
قلب نایون فرو ریخت. تمام آن سال‌ها، تمام آن تحقیقات، تمام آن لحظات مشترک… آیا همه‌اش یک دروغ بوده؟ جیهون، قاتلی که دنبالش بودند؟
“نه… نه! این امکان نداره!” نایون فریاد کشید. “تو… چطور ممکنه؟
جیهون جلو آمد، چاقو را در دست داشت. “تو زیادی نزدیک شده بودی، نایون. داشتی حقیقت رو کشف می‌کردی. من… نمی‌تونستم بذارم.”
نایون: چرا اینکارو کردی؟ چرا اون ادمای بی‌گناه رو کشتیی؟(داد و گریه)
جیهون: اونا بی گناه نبودن(داد) همونا باعث ورشکستگی بابام شدن، من فقیر بودم، مامان و بابام خیلی کار می‌کردن، نمیخوردن تا من بخورم،نمیپوشیدن تا من بپوشم، ولی...بابام حین کار کردن از پل افتاد و مرد و مامانم هم نتونست تحمل کنه و خودکشی کرد، بعداز مرگ اونا زندگیم سخت تر شد، سعی کردم کار پیدا کنم ولی بخاطر سن کمم هیجا بهم کار نمیدادن پس مجبور شدم برم پرورشگاه و تا 16 سالگی اونجا بودم که بهم خبر دادن یکی میخواد منو به سرپرستی بگیره منم با خوشحالی وسایلمو جمع کردم، سرپرستم یه مرد 45 ساله و پولدار بود و چون زن و بچه ای نداشت خیلی به من اهمیت میداد انگار پسر واقعیش بودم حتی قرار بود جانشینش بشم اما همه چی اون جوری که تصور می‌کردم نشد...یهو همه چی افت کرد، سرمایه گذارا رفتن و شرکت بابام ورشکسته شد، بابام که نتونست این خبر و تحمل کنه سکته کرد و همونجا بود که تصمیم گرفتم از همه کسایی که باعث این اتفاق شدن انتقام بگیرم
نایون با صدایی که بخاطر گریه میلرزید گفت: پس من چی؟ چرا احساساتم و به بازی گرفتی؟ لعنتی من با تموم وجود عاشقت بودمم
جیهون که کم کم داشت اشکاش سرازیر می‌شد با داد گفت: منم عاشقت بودم، هنوزم هستم ولی چاره دیگه ای ندارم تو داشتی به حقیقت نزدیک میشدی، من نمیتونم برم زندان هنوز کارم تموم نشد
جیهون با چاقو به سمت نایون حمله کرد. نایون که هنوز در شوک بود، سعی کرد جاخالی دهد. جیهون با تمام قدرت ضربه می‌زد و نایون با تمام توانش مقاومت می‌کرد.
در میان هیاهوی باران و ضربات بی‌رحمانه، نایون در لحظه‌ای که جیهون برای ضربه‌ی نهایی به جلو می‌آمد، تمام سنگینیِ تمامِ دنیا را در بازوانش احساس کرد. خودش هم نمی‌دانست چطور، اما با یک هجوم ناخودآگاه و از سرِ غریزه‌ی بقا، تمام بدنش را به جیهون کوبید. جیهون، که انگار در میانه‌ی آن درگیری، برای لحظه‌ای کوتاه در چشمان نایون به جای دشمن، فقط “عشق” را دید، مکث کرد. همان یک ثانیه، همان یک چشم‌بستم، کافی بود.
تعادل جیهون به لبه‌ی صخره سُر خورد. او سقوط کرد. اما برخلاف انتظار، او در طول سقوط فریاد نزد؛ تنها صدای برخورد قطرات سنگین باران با سنگ‌های صخره بود.
نایون خودش را به لبه‌ی پرتگاه پرتاب کرد. او با دست‌های لرزان و زخمی، لبه‌ی صخره را چسبید و به پایین خیره شد. در آن سیاهی مطلق و زیر شدت بارش باران، او جیهون را ندید؛ اما حس کرد که دنیا برای همیشه در آن دره دفن شد
دیدگاه ها (۰)

FALL

FALL

FALL

FALL

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط